من برای سال ها مینویسم.....
سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند
.......افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود
......همیشه یکی بود یکی نبود
.
![]() آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
عادت همه چیز را ویران می کند وای به روزی که چیزی -حتی عشق-عادتمان شود.... |
خدایا می خواهم ...
توان آن را داشته باشم که ادامه دهم
اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم
زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند
می خواهم...
امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا
تا رویاهایم همچنان ادامه یابد...
و خردمند
آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...
***
خط آخر...
همه گناهکارند....هیچ کس از خود ما گناهکارتر نیست
بالاترین...بالاترین خودت باش...
آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی .
آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه ی کارها را به تنهایی انجام دهی .
و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش .
در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش .
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی .
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن .
در غم و اندوه دیگران شریک شو .
راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند .
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند .
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی .
برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو .
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی .
با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش .
و بالاتر از همه خودت باش...
بدون شرح:
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی
به بدنش پیوند شده باشد
- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر
اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی
اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا
شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را .
روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...
بوی مرگ از هر سو، شامّه نوازت می شود! ستاره ها چه بی صدا و عاشقانه می میرند!
برگهای زرد و خشک پاییزی چه بی رحمانه در زیر پاهایمان به هبوط می پیوندند، در حالی که
فریاد خش خش آنها را
می شنویم، اما نمی فهمیم... نمی دانیم... نمی بینیم!!!
سلام دوستان خوبم
امید وارم حالتون خوب باشه
لطفا بخونین نظر بدین ممنون میشم
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
خدا حافظ همین حالا
به نام خدا
سلام عرض می کنم به تموم دوستام که واقعا شرمندم کردن با محبتاشون .
به خاطر اصرار زیاد دوستان و تلافی محبتشون دوباره قول دادم که براشون بنویسم.
![]() |
|
به شوق نگاه تو با شبنم،دیدگانم را بر جاده ی نیایش های عاشقانه روانه می سازم و در لحظه ی رویارویی دیدار با تو که وجودم سرشار از شکوفه های لبخند و رضایت تو می شود از تو می خواهم که
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان
یا حق!
روز اول
به تو گفتم
نازنینم
قلب من رمق نداره
واسه موندن
ازباقی ی عمرم به توگفتم
بهترینم
که توهم یه وقت نمیری توی غربت
حتی از دل صبورم
به تو گفتم
که چه آفتی به من زد این زمونه
از غم وغریبی دل
به توگفتم
که دلم تنها نمونه
بی بهونه
زخم کهنه وقدیمی
حالا مونده توی قلبم
روی آئینه می نویسم
از جدایی ها شکستم...
حالا ازتو می نویسم
که دیگه فرقی نداره
چه توباشی ونباشی
زندگیم ادامه داره
ازکجا باید شروع کرد
تاکجا باید سفر کرد
که دیگه نمونه زخمی
واسه هیچ عاشق ولگرد
کاش میشد بر جدایی خشم کرد شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد
کاش میشد خانه ای از مهر ساخت مهربانی را در آن سرمشق کرد روی دلهایی حقیقی نقش کرد
کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی کاش میشد به تو گفت که مرو دور مشو از بر من تو بمان تا که نمیرد دل من
--------------------------------------------------------------------------------------------
با سلام خدمت تمام عزیزانی که تا این لحظه منو با نظرات آف ها و ایمیل های قشنگشون منو یاری کردن:
راستش این آخرین مطلبی هست که از بنده ی حقیر می خونید. دیگه اون ذوق و شوق قدیم رو ندارم و غم تمام وجودم رو
تسخیر کرده .از تمام دوستان چه پسر و دختر یه کمک می خوام. اونقدر غم و غصه روم فشار آورده که دیگه از زنئگی سیرم .
اگه هر کدوم از شماها کمکم کنه تا آخر عمرم ممنونش می شم .دوست دارم یه دوست حاضربشه به درد دلم گوش بده .
به قول اون دختره توی تلویزیون هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
به هرحال از همتون عذرخواهی می کنم و ممنونم که این وبلاگ رو تحمل کردید .
در پایان برای همتون آرزوی سعادت و کامیابی دارم و امیدوارم حتی در بدترین شرایط ناامیدی به سراغتون نیاد.
با احترام فراوان
محمدحسین صراف زاده
خدانگهدار