طلوع کن خورشیدکم
 
وقت غریب رفتن است
 
روز را آواره کن
 
من در شبی بی باورم
  
 ----------------------------

من برای سال ها مینویسم.....

سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند.......

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود......

همیشه یکی بود یکی نبود.

 
نظرات 3 + ارسال نظر
سارا سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 04:17 ب.ظ

جمله ی آخر محشره!

مسافر سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 07:20 ب.ظ

آره همیشه یکی هست و یکی نیست
همیشه من بودم و تو نبودی
حالا برای اولین و آخرین بار میخوام که تو باشی
حتی اگه من ...
من توراای عشق ازکف داده ام هم خودم راهم توراگم کرده ام
آن من عاشق من دیوانه را من نمی دانم کجا گم کرده ام
من نشانی های خودرامی دهم یک نفربایدمراپیداکند
یک نفربایدکه باطوفان عشق برکه ای خشکیده رادریاکند....

نبض زندگی چهارشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 07:45 ب.ظ http://www.emkil-cfd.blogfa.com

عزیز ممنون از گرمی وجودت
باز هم به من سر بزن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد